X
تبلیغات
دختــــــــــــــرک کبریت فروش


•سَنگ ـسآرِمــےـڪُنم ـخُوבم ـرآ،زیرِ ـهُجومِ ـخآطرآت اوَلیـטּ בلـבاבگـے•
by : x-themes

باید برای خودم خانه ای دیگر بسازم

در دوردست بی دسترس

 

با کلماتی جدید که تعاریف دیگری دارند

از نداشته هام ، غصه ها و اشکهام

دیگر نمی توانم خودم باشم

باید انسان دیگری بسازم



+++ دقیقا حال و روزم همینه

من و با این احساسات کسی درک نمیکنه

نمیتونم خودم باشم باید تغییر کنم

دوشنبه یازدهم فروردین 1393 21:22 |- نادیا -|


تـو هم تلخ بودی

تلــخ !
درست مثل قطره های فلج اطفالی
که در کودکی به خوردم می دانند !
غافل از اینکه این بار
تلخی تــو دلم را فلــج کرد …!



یکشنبه دوازدهم آبان 1392 11:5 |- نادیا -|

وقتی گریه میکنی “زیباتر” می‌شوی
اما بخند
من به همان زیبا که “تر” نیست ، قانعم . . .!




یکشنبه دوازدهم آبان 1392 11:3 |- نادیا -|

جمعه نوزدهم مهر 1392 10:53 |- نادیا -|



شنیدم حاج خانم برای چندمین بار دلش هوس طواف کعبه کرد شما

 هم از خدا خواسته لبیک گفتی... 

مکه خوش گذشت ؟ ...

خدایت خوب بود، دینت کامل شد، سنگ هایت را به شیطان زدی؟!


...حاجی سوغاتی هایت بوی ندامت می دهند؟!

 حاجی، لباست از جنس اعلاست؟ ...

حاجی عجب دمپایی سفیدی؟!

سفر چطور بود حاجی..؟؟ خوش گذشت....؟؟

شنیدم حاج خانم بسیار ولخرجی کرده و چند النگو و سینه ریز گرانخریده....

حاجی جان خبر داری آقا رضا،،همین همسایه چند خانه بالاتر،،کلیه اش

 را فروخته تا برای دخترش جهاز بخرد...؟؟؟

دختری خودش را فروخت برای مریضی مادرش ؟

آن فاحشه را بی خیال حاجی جان...اصل حالت چطور است...؟؟ 

شنیدم دیشب شام مفصلی به مهمانها داده ای.....

چند کودک گرسنه دم در هی اذیت میکردند و غدا میخواستند...

آنها را دیدی حاجی...؟؟

حاجی، با این همه ریا، باز هم مکه خوش گذشت ت ت ت ؟!

سرت را درد نیاورم حاجی جان.... 


{زیارت قبول...}


یکشنبه هفتم مهر 1392 9:28 |- نادیا -|

http://gallery.avazak.ir/albums/userpics/10001/normal_Avazak_ir-Love11101.jpg


اعتراف می کنم : که عاشق بابامم...

.

اعتراف می کنم : که وقتی بابام به یه دختر دیگه محبت می کنه از حسادت میمیرم

.

اعتراف می کنم : که از زندگیم دلگیرم اما به خاطر اطرافیان باید شاد باشم

.

اعتراف می کنم : که ظرف میوه مامانم و من شکوندم اما زدم زیرش

.

اعتراف می کنم : که دلم برا دانشگاه  اصلا تنگ نشده

.

اعتراف می کنم : که عصای پدر جونم و بردم جایی که هنوزم نمیدونه کجاست روزی ده تا فحش بهم میده

.

اعتراف می کنم : که از عموم خیلی کتک میخورم

.

اعتراف می کنم : که عاشق قلیونم(دوسیب)

.

اعتراف می کنم : که یکی و خیلی دوست دااااااااااااااااااااااااااااااااااارم اما خیلی گاوه ک نمیفهمه

.

اعتراف می کنم : که امروز از دیدن کارت عروسی آرزو و شهروز ذوق مرگ شدم

.

اعتراف می کنم : که لاک بنفشم و بیشتر از بقیه لاکام دوست دارم

.

اعتراف می کنم : که  عاشق دو تا از دایی هام و دو تا از عمو هام هستم

.

اعتراف می کنم : که دوست دارم عاشق شم اما نمیشه و شدید خوشحالم

که عاشق نشدم

.

اعتراف می کنم : که  وب مملی و یکم بیشتر از وب فرهود میدوسم

.

اعتراف می کنم : که دلم برا مادر جونم خیلی تنگه

.

اعتراف می کنم : که نازنینم و خیلی میخوام

.

اعتراف می کنم : که عاشق داداش علی نازمم(داداش بزرگم)

.

اعتراف می کنم : که دل خیلی هارو شکوندم...

.

اعتراف می کنم : که  از چایی ریختن متنفرم

.

اعتراف می کنم : که  دلم میخواد زهرا سهیلا و آتنا به یه آرامش برسن تو زندگیشون

.

اعتراف می کنم : که  اگر بچه های بالا نبودن خیلی تنها میشدم

.


اعتراف می کنم : که پستم خیلی چرت بود


"توهم اگر خواستی اعتراف کن"


شنبه نهم شهریور 1392 18:25 |- نادیا -|



دلم تنگه

برای دعا کردن واسه نیومدن معلم!

برای قرآن های اول صبح و خوندن سرود ایران اول هفته!

برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز!

برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی کنار تخته!

برای ترس از سوال معلم!

برای لیوانای آبی که فلوت داشت!

برای روزنامه دیواری درست کردن!

دلم براي همه ي دلخوشيهاي کودکانه تنگ شده!



+ الان خط خط های دوستام و تو کتابای قدیمی دیدم...

+دلم پر کشید برای اون روزام

+آرزو هنوز اسم کارن و گل سرخ خشکت لای کتابم هست...

+روزایی خوبی بود...

+ همون کرم همیشگی تو وجودم فعال شده من و یاد خاطره هام انداخته

+البته الان هم آتام و زهرا و سهیلا رو دارم وووووو دیوونشونم..

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 0:10 |- نادیا -|

سلام دوستای گلم...

عکسم و آپلود کردم برای جایی تو وبم امتحانش کردم یادم رفت پاکش کنم

الان نظرات و خوندم شدیدا هنگ کردم در حد مرگ...

!واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!


ℭoη†iηuê
پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 13:50 |- نادیا -|

اسمش علی

چشم چپش نابینا شده…به خاطر تومور چشمی بدخیم دکترا گفتن باید آب زیر

چشمشو بکشیم و الّا میزنه به مغزش و زبونم لال میکشتش امّا اگه آب زیر 

چشمشُ بکشن فاتحه ی صورتش خونده میشه …

رفقا،خواهرا،برادرا عاجزانه ازتون خواهش میکنم واسه شفای این طفل معصوم دعا کنید
به 

قرآن راه دوری نمیره
 ممنون میشم اگه “هـــمــــتـــــونبازنشر كنيد تا
افراد بیشتری دعا کنن 
واسش...

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 14:20 |- نادیا -|



حاج آقای 50ساله که ادعاتون رستم رو میخوابونه زمین

گوشِت با من باشه

به خاطر پــول زیادت با یه دختر 18ساله میپری ،
اینو بدون ؛ که یه پسری بود هم سن و سال اون دختره که اونو میخواست ، بـی پـول ،
اما با (عـشـقـی بـزرگ) اونقدر بـزرگ که تو و مـالـت در مقابل عـشـق اون هیـچـید

اما تـو بردی ، ولی در اصل کل عمرت رو بـاخـتـی . . .

من به حاجی ها توهین نمیکنم ولی گفتی هارو بآس گفت:

حاجی میره مکه سنگ میزنه به شیطون، میاد خونه زنگ میزنه به شیطون :|

شنبه پانزدهم تیر 1392 1:43 |- نادیا -|

prisonlove24%20%283%29.jpg



چجوری می تونی فراموشش کنی

وقتی اسمش هنوز پسوورد گوشیته؟؟؟



*****






عاشق که می شوی

لالایی خواندن هم یاد بگیر

روز های باقی مانده عمرت

به این سادگی ها خوابت نخواهد برد


*****





اونـے ڪـِــہ כسـتش כور گـَرכטּ  شـُمـآستـ  ...

قلـآכش دَسـتِـ مـآ بـوכ ! !

خـوبـ پـآرس نَـڪــرכ ولـِش ڪَـــرכیـمـ  ... !

پنجشنبه سی ام خرداد 1392 20:5 |- نادیا -|

عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.






*****


دایی حمید : با من دوست میشی؟

.

نادیا : آره دایی جون دوست میشم... چرا نشم؟


*****

فرهود :یه سوتی که دادی رو میگی، بخندیم؟؟؟؟؟

.

 نادیا : آره عزیزم  میگم...دو روز پیش رفتم برا کارت عروسی داییم

انتخاب کردن قرار شد من برم قطعی کنم

عروسیش 16 بود , داییم تاریخ عروسی و به پسره گفته بود

اومدم کار خودم و راحت کنم

مثلا چند روز زودتر کارت و بگیرم به پسره گفتم برا 10 کارت و میخوام

  یهویی یادم اومد تاریخ عروسی و باید تو کارت بنویسن

بزرگترین سوتی زندگیم بود که باعث شد صاحب مغازه دو ساعت بهم بخنده


*****


اسی : سلام عزیزم،ممنون از نه گفتنت.
بزرگترین دروغی که گفتی چی بود؟

.

نادیا : بزرگترین دروغی که گفتم.....

اسی یادم نیست ولی یادمه یه بار به یکی که برام واقعا عزیز

بود و از ته دل دوسش داشتم گفتم : "ازت متنفرم"


*****


سجاد : نادیا یادته یه روز یه عکس گذاشته بودی تو وب

زده بودی عکس هامان که پسوورد داشت

باز نمیشد, بگو هامان کیه؟؟؟

.

نادیا : سجاد جان عکس پسر خالم بود


*****


سحر : تاحالا به چند نفر تن عریانتو دادی؟؟؟

.

نادیا : سحر جان اگر منظورت پسره که هنو نشون ندادم

ولی هر وقت دادم خبرت می کنم..جدی سوال بهتر نداشتی؟؟؟؟


*****


علیرضا : رمز عکست رو به چند نفر دادی . نام ببر

.

نادیا : علیرضا جون به شما و محمد ...محمدم بچه شاهیه ها  قربونت برم


*****


کیارش : الااااااااااان کجا زندگی میکنی؟


نادیا : الآن تو خونم کیارش جان

خب باید کجا زندگی کنم؟؟؟؟؟


*****


sajad : soal:angizeye shooma az in post chiye??dari safaf sazi mikoni?! O_o

.

نادیا : فقط خواستم سوالات بچه هارو در مورد خودم بدونم سجاد جان


*****


کیارش : نادیا جووووون منظورم شهر بود!!! الان شاهی زندگی میکنی؟؟؟
شاهی کجاست؟

.

نادیا : شاهی مازندارنه...(قائمشهر)  ای تقریبا!! حالا چرا گیر دادی به این شما؟؟؟

کیارش جان چرا آدرست و نمیزاری ؟؟؟؟؟


*****


hivaaaaaaaam :  salam nadia juuun, axay haman o vasam nemifresti?????? az oun ruz montazeram
mailamo mizaram bizahmat b oun befrest ya hamun bezar ru web, taaaanx

.

نادیا : هیوا جوووووووونم من فلشم و خونه هامان جا گذاشتم

به دوست پسر مزخرفت بگو عکسا تو اونه

گزاشتمش تو کشو میز کامپیوترش

فدات عزیزم


*****


بهشت یا جهنم : سلام هم استانی عزیز...

تا این جای زندگیت فکر میکنی که بهشتی بودی یا جهنمی؟

بهشت یا جهنم؟

.

نادیا : من بهشتی ام...شک نکن


*****


delroba :با سلام خدمت دوست عزیز
پست فوق العاده ای بود
ی سوال :
خداییش فکر میکنی بابا ننت ازت راضی هستن؟
از گذشتت راضی هستی؟

.

نادیا : آره هستن...همیشه میگن که ازم راضین...

خودم نه از گذشتم اصلا راضی نیستم...


*****


191: خوشحالم که بچه شمالی
سوال سختی ندارم بگو شنا بلدی یا نه همین؟ هفته ای چندبار کابوس غرق شدن میبینی؟
از1988 delrobaاومدم اینجا سر درآوردم

.

نادیا : سلام عزیزم... از آب شدید می ترسم!

ولی کابوس غرق شدن نمی بینم!

ممنون که سر زدی


*****


نوب : از بین دخترای که میان وبلاگت ؛

حتماً حداقل به یکیش حسودیت شده ؟!

.. بگو به کی و چرا ؟! ..

.

نادیا : من تا حالا به هیچ کس حسودی نکردم!

حسادتام فقط رو راحیل که اونم پسره


*****


مهدی : سلام نادیا جونی

یه راز نگفته از زندگیت رو بگو؟؟؟؟

.

نادیا : راز ؟؟؟؟؟؟؟؟

ندارم

... چیز خاصی به ذهنم نمیرسه مهدی!


*****


.... : bozorgtarin gonah donya be nazaret chie.. hala anjamesh dadi..chand bar..va cheghad azab vojdan dashti ya hanozam dari?

.

نادیا : شکستن دل بقیه خیلی بده و به نظرم بزرگترین گناهه!

من خیلی این کار و کردم....

اصلا هم عذاب وجدان ندارم... جدی گفتماااااا


*****


تکپرم : چرا در گنجه بازه؟
چرا گوش خر درازه؟

جواب بده رفیق

.

نادیا : رفیق کم آوردم....


*****


داداشی مرتضی :
حالا من یه سوال بپرسم بچه خیابون تهرانی ؟؟؟؟؟؟؟؟

.

نادیا : نه داداشی من خ بابلم


*****

حمزه : سلام تا حالا از خودت خسته شدي .وب زيباي داري

.

نادیا : نه برای چی باید از خودم خسته شم؟؟؟ دختر به این ماااااااهی


*****

فرهود : بازم سوال بپرسم؟؟؟؟؟
چند سالته؟؟؟؟
میدونماااااا.فقط میخوام اذهان عمومی مبهم نماند

.

نادیا : خصوصی بهت میگم آقااااا


*****


خیانت دیده : سلام

تا حالا با چندتا پسر لب گرفتی؟؟

جواب نمیدی چون نامردین همتون ادعایین...

.

نادیا : من دروغ ندارم بگم ... بزار فکر کنم..

هوووووووووم...ایلیا.امیرعلی.علی.پارسا.آروین .آرتین.شایان.شروین

4تای آخر دوقلو ان....

به جون خودم از همشون لب گرفتم

همشونم زیر 5 سالن و منم دیوونشونم

خیالت راحت شد؟؟؟؟


*****


مجید : سلام چه کسی را بیشتر از همه دوست داری؟

.

مجید جان بابام و ...جوووووووونمه











چهارشنبه هشتم خرداد 1392 20:28 |- نادیا -|



دخترک سرزمینم چه میکنی؟


وطنت را دود می کنی یا ...غیرت مردانت را؟؟؟؟



منبع : علیرضا جون

سه شنبه هفتم خرداد 1392 20:1 |- نادیا -|


و رسید آن زمان که مجبوریم
مُــهــر و مــحــراب را ریا بکنیم
پــشــتِ حاجی بایستیم امّــا
به انیشتین اقتدا بکنیم !
بعد هم با هزار شکّ و یقین
طول ِ عمر تو را دعا بکنیم !


و رسید آن زمان که فهمیدیم
واقعا هیچ کس کنارت نیست
مُــنجی هر دو عالمی امـّــا
یک نفر هم در انتظارت نیست
بگذر از من ... جسارت است ولی
شعر چیزی به جز جسارت نیست !


و رسید آن زمان که می بینیم
عشق را از همیشه تنها تر
مردمان از معاشقه محروم
حاکمان ، یوسف و زلیخا تر
هرچه ما می رویم پایین تر
برج ها می روند بالاتر


و رسید آن زمان که روشن شد
نور خورشید رفت و ماه آمد
ماه هم پشت ابر ها گم شد
شب ِ از هر نظر سیاه آمد
دیو رفت و فرشته آمد؟ نه !
شاه رفت و دوباره شاه آمد


و رسید آن زمان که باد وزید
این همان ابتدای ویرانی ست
تحت تاثیر موش ها بودن
عادت گربه های ایرانی ست
بعد هر انقلاب حــسّی هست
که پشیمانی از پشیمانی ست !


و رسید آن زمان که فهمیدیم
واقعا هیچ کس کنارت نیست ...



+بعضی وقتا استفراغ آدم و بیشتر از گریه سبک میکنه

نترس دستت و بزار تو حلقتو هرچی هست بالا بیار تو این دنیا...

"درست مثل عکس بالا"

+تو نماز بخون...من مشروب میخورم...فرقی نداره باور کن هر دوتا خدا پشتمونه

مشروب خوری بهتر از لاشی بودن و الکی خدا و زیر سوال بردنه

+چرا روشن نمیشه...نه شبم...نه سیگارم...نه تکلیفم

+سیگار کشیدن درد نداره کسی که سیگار میکشه درد داره مرد مومن

+به سلامتی خودم که بغض مزه ام بود و اشک مشروبم

وقتی که تو ساده میرفتی و میگفتی نوووووووووووووش

+سلامتی جهنم که همه مستای عالم توش جمع شدن

+یه سری از آدما رو نباید بالا برد...باید بالا آورد...بفهم

+کاش نقشه سرزمینم بجای گربه سگ داشت تا مردمش به جای این همه

خیانت...باوفا بودن...لعنت به کسی که از سگ کمتره

+آسمون ابراتو بردارو بروووووووووووووووو

+"فقط خدا میتونه من و قضاوت کنه...پس لطفا خفه"

+سلامتی داریوش که میگه...

آخرین سنگر سکوته ... حق ما گرفتنی نیست

+آخرم سلامتی خدای خودم که همیشه  پشتمه و مثل آشغالای رو زمین جاخالی نمیده



چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 23:44 |- نادیا -|







لعنت به حرفایی که فقط مال وقتیه که مخاطب رو بغل کردی....!

لعنت به نگاهی که نمیدانی معنایش رفتن است یا ماندن.....!

لعنت به اون کسایی که دوستشون داشتیم اما قدر ما رو ندونستن!

لعنت به تمام کسانی که تو نیستند ولی عطر تورا میزنند!

لعــنت به ضربان ِ قلـب ِ من ... که فقــط بـرای تــو میزنــه ...!

  لعنت به دلِت که برا همه میتپید جز من!

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 14:6 |- نادیا -|

ϰ-†нêmê§